برای کوچه سار شب، دلی دگر نمی تپد
برای غنچه های گل، نمی چرا نمی رسد
دلم گرفته از خودم، خودم که دم نمیزنم
به شهر مرده ی دلم، شفق چرا نمی زند؟
غمی نشسته بر دلم به پهنه ی تمام شهر
بگو به من چرا کسی، سکوت را نمی درد؟
نشسته در سکوت شب ، مسافر خزان زده
کسی به شهر مرده ها، قدم چرا نمی نهد
برچسب:
نویسنده: محمد محمدپور